فریادسکوت

این وب حاوی متن ادبی-عاشقانه وشعرهایی است که خودم نوشته وسروده ام. از اینکه میخوانید و نظر میدهید متشکرم .

+ دردهای دخترانه

مطلبی که امروز میخوام بذارم با بقیه فرق داره.بخونید شاید لااقل یک نفر به خودش بیاد.

دختر بودن تو جامعه امروز خودش درد بزرگیه.یه ذره فکر کنیم.یه لحظه خودمونو جای اونها بذاریم تازه متوجه میشیم که چه عذابی میکشند.من یک نمونه از اونهمه دردو مثال میزنم که چند روز پیش اتفاق افتاده تا شاید متوجه عمق فاجعه بشید.این مسئله اتفاق افتاده و خودم شاهدش بودم.اسمی که به کار میبرم مستعاره تا احیانا ظلم دیگه ای به اون بیچاره نشه....

زهرا هجده سالشه.تمام عمرش پاک زندگی کرده تا باعث سرافکندگی خانوادش نشه.اون هر روز صبح با سرویس به مدرسه میره.یه روز هوس پیاده روی میکنه.با دوستش قرار میذارند که زودتر از خونه بیرون بیان و تا وقتی که سرویسشون میرسه کمی پیاده روی کنند.

اونها حرکت میکنند اما تا برمیگردند سرویس رفته.خودش میگه فقط پنج دقیقه دیر رسیدیم.اون میترسه به خونه برگرده و فکر میکنه اگه برگرده متهم میشه به تنبلی و فرار از مدرسه. آخه خوانوادش نمیفهمیدند که با دوستش قرار پیاده روی داشتند.خلاصه از روی بی تجربگی و یه کمم بی عقلی تصمیم میگیرند تا ظهر وقت بگذرونند.کافی نت-خیابون-یا پارکی-جایی.تا ظهر بشه و سر ساعت هر روز به خونه برگردند تا کسی متوجه نشه.اما کار به اونجاها نمیکشه و حدود یک ساعت بعد از مدرسه تماس میگیرند و دلیل غیبت زهرا را میپرسند.پدر و مادر زهرا هم سریع به گوشیش زنگ میزنند .اون موقع زهرا تو یه کافی نت بوده.ساعت حدود نه و نیم صبح بعد از اینکه زهرا متوجه میشه از مدرسه زنگ زدند ودستش رو شده به پدرش آدرس میده و پدر و مادر به اتفاق میرن دنبالش....اما اینکه بعدش چی میشه مهمه. این قسمتو با دقت بخونید.....

پدر زهرا حرف راست اونو باور نمیکنه و فکر میکنه دخترش از صبح تا حالا با یک مرد بوده.

اونو وحشتناک کتک میزنه .با قفل فرمونو مشت و لگد.وبه زور قصد گرفتن اعتراف از گناه نکرده دخترشو داشته.اون بیچاره هم هر چه قسم میخوره و التماس میکنه فایده نداره.

اما کاشکی به همین جا ختم میشد.اونو با بدن زخمی و مجروح به پزشک قانونی میبرند و معاینش میکنند.و.....که خودتون بهتر میدونید.یه دختر تو اون سن وسال با اونهمه حجب و حیا...که یک عمر کوچکترین خطایی نداشته جلو پدر- مادر- برادر- خواهر....

خودتون حال اونو حدس بزنید.چنان شوکه میشه و همه چیزشو از دست داده میبینه که سه روز مثل مجسمه بی حرکت میشه.ناباورانه همه چیزو تو ذهنش مرور میکنه و از خدا فقط یک چیزو میخواد.مرگ....

بعد از چند روز با کمک آدمهای دلسوز بغضش میترکه و فقط این جمله را میگه:(من با دوستم فقط هوس کردیم کمی پیاده روی کنیم).بهتره اینم بگم که پدر زهرا پزشکه.

واقعا جایگاه زن کجاست؟ما کجاییم؟ کی میخواد ظلمی به این بزرگی رو جبران کنه.اینهمه تهمت-ناحق-شکنجه....کاش وقتی میخواستیم عجولانه قضاوت کنیم چند لحظه خودمونو جای اون بیچاره میذاشتیم.

نویسنده : رضا محمدی ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٧
تگ ها:


+ کوری

سالهاست باچشمهای باز زندگی میکنیم.اما نمیبینیم.

کوری فقط ندیدن اشیاء یا اجسام نیست.اینکه نعمتهای خدا را نبینیم-تواناییهایمان را نبینیم-داشته هایمان را نبینیم نیز نوعی کوری است.اینکه رنج پدر را نبینیم-درد مادر را نفهمیم-غصه های برادر را نبینیم-اندوه خواهر را نفهمیم در هر صورت کور بوده ایم.وقتی نفهمیم اطرافمان چه میگذرد-که گرسنه است-که سیر است-که راست میگوید-که دروغ...

وقتی عشق را نبینیم-نگاه را نفهمیم-صداقت را نبینیم...کور زیسته ایم.کوریم که ذجر میدهیم.کوریم که غصه میدهیم-کوریم که...

اگر میدیدیم محبت میکردیم.شکر میکردیم.عشق میورزیدیم....

و هر کدام به گونه ای کوریم.مثل من که به کوریم پی بردم.اینهمه احترام-حرمت-اعتماد و سربلندی را ندیدم.گله کردم از اندک رنجهایم.خواستم جور دیگری باشم.و چه بد جلوه کردم در قضاوت دیگران.اگر چشم داشتم میدیدم که اگر هیچ ندارم-غرور دارم.شرف دارم.مردانگی دارم.انسانیت دارم.احترام دارم.حرمت دارم.به جهنم که کمی غصه دارم.به درک که اندکی تنهایی دارم.به خاطر کوریم از خودم و خدا غذر خواستم.قول دادم که ببینم.هم به خودم هم به خدا...

دوست من خودت را بیشتر بفهم.درصد کوریت چقدر است؟اگر میتوانی میزانش را کم کن.دنیا را زیباتر میبینی....

نویسنده : رضا محمدی ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٥
تگ ها:


+ باز هم...

باز هم قصه من.....

باز هم قصه تنهایی من...

نرسیدن....

و چه تکرار بدی است!

مزد پر پر زدنم تنهایی است.

مزد انسانیتم اندوه است.

باز هم کوچه تاریک...من...اینهمه کاغذ....

اینهمه حرف....هی خدایا شکرت..آنقدر هم بد نیست.

نویسنده : رضا محمدی ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۸
تگ ها:


+ بهانه ای برای زندگی

ما با بهانه زنده ایم و بدون بهانه هیچ نداریم

میخوام هر که این مطلبو میخونه از همین زاویه نگاه کنه.فقط از همین زاویه...

تو ورزش میکنی .بدن ورزیده ای داری و این بهانه توه همه میگن چه اندامی!!

و تو کیف میکنی.ارضاء میشی.

من بدن ضعیفی دارم- احساس حقارت میکنم.میرم تو خط هنر.بی نظیرم و همه تحسینم میکنند.ارضاء میشم.کیف میکنم.

اون به ظاهرش میرسه. همه میگن چه صورت جذابی داره.چه خوشکله.و اون کیف میکنه. ارضاء میشه.

دیگری میزنه تو فاز مرام و معرفت.همه میگن چه مرامی داره این!چه لوطیه و اون کیف میکنه. ارضاء میشه.

یکی خوب تک چرخ میزنه-یکی خوب میخونه-یکی خوب شعر میگه-یکی تاجر موفقی میشه یکی بزن بهادر-یکی....

همه به خاطر یک چیزه:اینکه دیده بشیم!!!اینکه به چشم بیایم.این خوبه که دنبال بهانه باشیم برای زندگی و احساس رضایت.اما بده که بهانه های خوبی پیدا نکنیم. بده که

برای دیده شدن به خودمونو دیگران لطمه بزنیم

خوب و بدی وجود نداره. به اعتقاد من همه خوبند .منظورم ذات انسانیه.

هر کاری میکنیم برای دیده شدنه.پس بهانه های قشنگی پیدا کنیم.

 

نویسنده : رضا محمدی ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢
تگ ها:


+ فریاد

مدتهاست به فریاد می اندیشم....

اینکه فریاد چیست؟!چه خصوصیاتی دارد و چه نتیجه ای.

وقتی عصبانی میشویم و با چهره ای بر افروخته نعره میکشیم در واقع فریاد است.

وقتی ساکت میمانیم وهیچ نمیگوییم نیز فریاد است.

وقتی توان مقابله نداریم-میشکنیم واشک میریزیم باز هم فریاد زده ایم.

اما بیایید کمی عمیقتر باشیم.....

وقتی زن جوانی خود فروشی میکند -تمام احساسات پاک زنانه اش را له میکند-عشق را در وجودش

خفه میکند نیز به گونه ای فریاد زده....فریادش را شنیده ایم؟!

وقتی سنت شکنی میشود-حرمتها دریده میشود-هویت بی مفهوم میشود نیز نوعی فریاد است.

میشنویم یا انگ میزنیم؟

وقتی جوانی سرزنده به اعتیاد پناه میبرد و مرگ تدریجی را میپذیرد نیز فریاد زده.....

میشنویم فریادش را؟....یا طردش میکنیم؟

فریاد یعنی تخلیه.یعنی اعتراض.میشنویم؟!.....

اینها جزء کوچکی از وسعت فریاد است.شما چند نوع فریاد شنیده اید؟دقت کنید و بشمارید......

1 2 3 4......فریادها زیادند ومتفاوت.ببینیم....هر کس فریادی دارد.دزد-قاتل-هرزه-.....

فریاد من همین نوشته هاست.هدایتش کرده ام.فریاد تو چیست؟هدایتش میکنی؟!

نویسنده : رضا محمدی ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٠
تگ ها:


+ شبهای بی ستاره

باز هم شبی از شبهای خدا....

سیاهی غوغا میکند.انگار ستاره ای نیست.

ماه باورهایم شبی سقوط کرد.ستاره ها یکی یکی فرو ریختند.آنشب باران نبارید.ستاره بارید.و چه خوشبخت بودند آنانکه آغوش گشودند....یک بغل ستاره بردند.

حالا شب من خالی است.بی هیچ ستاره ای.تو که نورانی شدی از ستاره های من مغرور نشو.گمان مبر که پاک بودی و مستحق روسفیدی.بهای حرمت تو را من دادم.

حالا روسیاهم. به ستاره ای محتاج.اما این پایان قصه نیست.من ستاره میزایم. با قطره قطره اشکهایم.و شبم دوباره مهتابی خواهد شد.

نگران باش.اشکی نداری.احساسی نداری.پس هیچ نداری.

ستاره هایت را محکم بچسب.اگر از دستشان دادی تازه میفهمند که چه رو سیاهی......

نویسنده : رضا محمدی ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٥
تگ ها:


+ سهم من

 

 

سهم من شکستن بود. فرو ریختن!در اوج شادابی مردن!؟...

سهم من گسستن بود.از خود ودنیای مخروبه خود.بیقراری بود! گم شدن در تنهایی!سهم من دریایی از اشک بود.سهم من سکوت بود.دست و پا زدن! غرق شدن در این بینهایت پر تلاطم!

سهم من نابودی بود. عاشقانه مردن.

                 ( سهم من از اینهمه عشق میشد که تو باشی)

نویسنده : رضا محمدی ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢۳
تگ ها:


+ رنگ

شاید بی مفهوم به نظر بیاید اما مطلب را تا آخر بخوانید.

 

هیچ رنگی فقط یک مفهوم ندارد.دقت کنید...

طلا زرد است.رنگ چهره های گرسنه نیز زرد است....

خون سرخ است.گل سرخ است.چهره های عصبی سرخند.چهره های خجالتی سرخند.چشمهای خیس از گریه سرخند. چهره های سیلی خورده سرخند...

شب سیاه است.چادر مادر من سیاه است.لباس عزا سیاه است.بعضی چشمها سیاهند.بعضی انسانها سیاهند.بعضی قلبها سیاهند.روی بد کاره سیاه است...

لباس عروس سفید است. کفن مرده سفید است. بعضی قلبها سفیدند.بعضی گلها سفیدند. نور سفید است. تیغه شمشیر سفید است...

گول نخوریم.مغرور نشویم وقتی میگویند (خوبیم!)خوبیم از دید عده ای...!برداشت آن عده از خوب بودن چیست؟آیا واقعا خوبیم؟؟!!

غمگین نشویم وقتی میگویند( بدیم!)بدیم از دید عده ای...برداشت آن عده از بد بودن چیست؟آیا واقعا بدیم؟؟!!    هر رنگ-نام-واژه هزاران مفهوم دارد.مفهوم واقعی ما کدام است؟از کدام دریچه دیده میشویم؟

با کدام منظور قضاوت میشویم؟با چه عقایدی رو به روییم؟ واینها همه در خوب بودن ما-بد بودن ما-محبوب بودن ما-منفور بودن ما دخیلند.هیچ به این مسئله دقیقتر اندیشیده ایم؟؟!

نویسنده : رضا محمدی ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢۳
تگ ها:


+  

روزی انسان بودم. باهزاران آرزوی قشنگ.روزی فرشته بودم.پاک و آسمانی!

 

روزی بهار بودم.پراز شاخ و برگ!پراز آوازبلبلان ونغمه چکاوک!روزی آسمان بودم.وسیع.آبی....

روزی دریا بودم.پر جنب وجوش.نا آرام.دریایی که هزاران چشم در جذر و مدش بالا و پایین میپریدند.

روزی فریاد بودم برسر هر چه بی عدالتی است.

...حالا سکوتم.آرام.تهی. بی هیچ تنوعی.دیری است که شمعی درتاریکی شب نمیدرخشد. پروانه ای بر گرد شمع نمیگردد.ژولیده ای در خلوت شب تار شعر نمیسراید.

با خود عهد کرده بودم دیگر از عشق نگویم.اما انگار بی عشق لحظه هایم تهی است.دنیایم مخروبه ای بیش نیست.آنکه از شب جدا و از خود جدا میسوزد منم.آنکه باید پروانه را به رقص وادارد منم.

به حرمت عشق برخیز! ای آخرین شعله . ای از یاد رفته.ای فراموش شده!باز آ که پروانه ای هنوز به شوق دیدارت بال میزند.گرمایی به بالهایش ده.بسوز که ما فراموش شدگان با سوختن زنده ایم و بدون او مرده!!!...

نویسنده : رضا محمدی ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢۳
تگ ها:


+ غربت

به غربت پا نهادم کو سرایم؟

 

که خالی کرده قلبش را برایم

که میخواهدمرا باحال مستی

که میخواند برایم شعر هستی

که میبوسد مرا از راه دورم

که میخواهد مرا تا پای گورم؟

که دستم را به گرمی میفشارد

کنار سادگیها مینشاند؟!...

نویسنده : رضا محمدی ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢۳
تگ ها:


+  

چنان در سکوت مرگ خفته که انگار صد سال است هیاهو از این منزل پر کشیده!

خرابه هایت را بنازم.چه مظلومانه فرو ریختی.خرابه ای از تیشه و کلنگ نامردمیها...روزگاری حلقه ها

آویز درت بود.نگشودی! غرورت افتخار خرابیت.بمان که در خرابی ماندن لذت دیدن دارد.برخیز کسی بردر

میکوبد.آنکه دیری است پشت در بسته بغضت نشسته باد سرد زمستانی است با دسته گلی سفید.

پر از دانه های برف!آغوش بگشای...کفن سفیدت مبارک!خون در دل رو سیاهی بود .همین ما را بس!

رو سفید شدم.  (زمستان فصل رو سفیدی است.)

نویسنده : رضا محمدی ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢۳
تگ ها:


+  

بیایید با خود صادق باشیم:(چقدر انسانیم؟)تنها ظاهر انسانی کافی نیست!چند بار دل شکسته ایم؟

چند بار ظلم کرده ایم؟به خاطر داشته باشید که ظلم فقط زور گویی نیست! اگرتوانستیم واز مظلومی

دفاع نکردیم ظلم کرده ایم!اگرتوانستیم و دلی را شاد نکردیم ظلم کرده ایم!اگر با احساسات دیگران بازی کردیم ظلم کرده ایم.اگر گوشه چشمی آمدیم وکسی را اسیر کردیم ظلم نکرده ایم اما اگر احساسی را زنده کردیم-شوقی به وجود آوردیم-خیالی در سر دیگری پروراندیم ورفتیم....ظلم کرده ایم! جاده برای عبور است. اگر عبور کردیم مشکلی نیست.اما اگر برای اتلاف وقت با مسافر دیگری همصحبت شدیم -گفتیم- خندیدیم-صمیمیتی به وجود آوردیم-پایه گذار خاطره ای شدیم و دو راهی جاده را بهانه کردیم و جدا شدیم! به اندازه تمام مسیری که همراهمان تنهایی میکشد-عذاب میکشد وفراموشمان نمیکند ظلم کرده ایم!! چقدر انسانیم؟؟آیا آنقدر انسان هستیم که مراقب رفتار بی کلاممان باشیم تا نا خواسته ظلمی نکنیم؟ چند نفر را میشناسید که سالها به امید کسی که هرگز نمی آید نشسته فقط به این دلیل که رفتارش بوی عشق میداده!!! هیچ ظلمی که به او شده را محاسبه کرده اید؟ تمام سالهایی را که از دست داده و غیر قابل برگشتند. به اضافه تمام سالهایی که طول میکشد تا فراموشش کند تازه اگر بتواند!! که آن هم بی بازگشت است.انسان بودن سخت است. بیایید سعی کنیم انسان باشیم...

نویسنده : رضا محمدی ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢۳
تگ ها:


+  

دو روز است که شهر ما بارانی است.

 

من با باران وروزهای بارانی الفتی دیرینه دارم.باران یعنی عشق!پاکی!صداقت.باران یعنی همدردی

آسمان با قلبهای شکسته.من در روزهای بارانی آزادم.مثل قطره اشکی که میچکد و به راه رفتنش

آزاد است....باران یعنی تفاهم! تفاهم من و این پهنای آبی رنگ.چه خوب است آدمی با یک بی انتها

به تفاهم برسد....

نویسنده : رضا محمدی ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢۳
تگ ها:


+  

دنیا بزرگ و دلخوشیها کوچکند.درست مثل سیاهی آسمان که وسیع است و ستاره هایش کوچک!مثل قلبهای بزرگی که در سینه های کوچکند.

 

مثل من! مثل تو...که میتوانستیم بزرگ باشیم.اما محدودیم.محدود به غم! اندوه! ای کاشها...اگرها -

ناکامیهاوروز مرگیها.دوست خوبم هر که هستی از ماسلام!تو دنیا را قشنگ ببین .این زشتی ازاو نیست

از ماست. ازفاصله هاست...ازدد منشیهاست.از بدبختی ما زمینیهاست...

نویسنده : رضا محمدی ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢۳
تگ ها:


+  

تو آسمون پروازتو بودی جان پناهم

 

پریدی و نشستی رو شاخه نگاهم

بریده آن کمان که تو را نشانه کرده

بریده آن نگه که تو را نظاره کرده

صدات پر از ترانه تو خلوت شکسته

نگات پر از اشاره به کام دل نشسته

وجود تو صداقت تو شهر بی نشانی

مرا به پای شوق ستاره مینشانی

شب است و ماه و مهتاب

شراره و می ناب

تو و حدیث ماندن

من و ترانه خواندن

شبی بریدی از ماکجا نشانه کردی

شب کدام عاشق پر از فسانه کردی

مگر چه دیدی از ما به جز صداقت ما؟

تو رفتی و شکستی تمام طاقت ما

شبم پر از سکوت است اگر سحر نیایی

نه که نشسته باشم تو از سفر نیایی

تو را دگر ندیدم چو شاخه ای تکیدم

زچشم مهربانت چو قطره ای چکیدم

نویسنده : رضا محمدی ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢۳
تگ ها: